*
*
*
*
*
*
*
يادم باشه تو كوير دلم هيچ گل پژمرده اي نكارم

   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1234...11

موضوع : عــشــقتاريخ : 20 June 2007   شماره : 10
عــشــق مثل آب ميمونه كـه ميتـوني توي دستت قايمــش كني آخرش يه روز دستت رو باز مي كني ميبيني نيست قطره قطره چكيده بي آنكه بفهمي اما دستت پر از خاطره است.
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : اي مسافر كوچ كن تاريخ : 05 June 2007   شماره : 9
 

اي مسافر كوچ كن

ماندنت بيهوده است

آمدن يعني شكست

ماندنت فرياد درد

اي مسافر كوچ كن

صبح را با خود ببر

آسمان را تا غروب

تا به هنگام سجود

از عروسكها بگير

تا افقهايت ببر

اي مسافر كوچ كن

كوچ يعني فاصله

فاصله از آمدن

تا ديار رفتنت

كوچ را با خود ببر

اي مسافر كوچ كن

عشق را با خود ببر

عشق يعني باختن

سر به زير انداختن

عشق يعني آدمك

در ميان كشت زار

عشق يعني جوي آب

در ميان مرغزار

عشق را با خود ببر

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : بعد از تو من چه کنمتاريخ : 27 April 2007   شماره : 8
بعد از تو من چه کنم
با اين دل تنها
تنها دعا ميکنم
به اندازه ي تنها ييها يم
خوشبخت شوي
اما
پريچهرمان را خواندي با گريه هايم گريه کردي
با خنده هايم خنديدي
مرحبا بر تو آفرين
اما تو کجا خواهي نوشت از بي وفايي بازي روزگار
من مي نويسم تو بخوان
اما ديگر با گريه هايم گريه مکن
بگذار در اين تنهايي
بغض غزلگريه هايم را
با ياد تو گريه کنم
هر چند که گريه هايم از شانه هاي تو بي نصيب است
هر وقتي غروب غزلي دلتنگي براي شب نوشت و رفت
من به شوق هرم گرم نفسهايت
دل را در تنهايي به ياد و خاطره هاي تو سر گرم مي کنم
ترا به حرمت دلتنگيها ي عاشقي
هرگز فکر نکن که تنهايي
بدان که هميشه چشماني نگران توست

مي توانم شعر کنم بآساني
همهْ آن تپش,قلب, دريايي
کز بيقراري,
ديداري
موج مي شود.

آن که مي آيد،
آن قطرهء مهرباني
که بر دستان, کف آلودهء رودي
چون آواز مي آيد.

مي توانم شعر کنم بآساني
پرواز, باژگونهء آبشاري
کز براي, بوسه اي بر صخره اي
- که فرود را زيبايي بخشيد -
درد, بَدنامي را بوسه مي شود.

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت


باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد


باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش توفان بود


ياد آنشب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق


ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت


رفتي و در دل من ماند بجاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : در انتظار کسي باش...تاريخ : 08 March 2007   شماره : 7

1.به دنبال کسي باش که تورا به خاطر زيبايي هاي وجودت زيبا خطابکند نه به خاطر جذابيتهاي ظاهريت

 

2.کسي که دوباره با تو تماس بگيردحتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني

 

3.کسي که بيدار خواهدماند تا سيماي تو را در هنگام خواب نظاره کند


4.در انتظار کسي باش که مايل باشدپيشانيتو ببوسد(حمايتگرتو باشد)

 

5.کسي که مايل باشدحتي درزماني که در ساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد

 

6.کسي که دست تو را در مقابل دوستاش در دست بگيرد

 

7.در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد توبياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي ونگران توست وچقدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد

 

8.در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه(همان کسي که مي خواستم)

    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : اگه يکي رو ديديتاريخ : 08 March 2007   شماره : 6

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري رد مي شي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون براش مهمي

 

اگه يکي رو ديدي که وقتي داري مي افتي بر مي گرده و با عجله مي ياد سمتت بدون براش عزيزي

 

اگه يکي رو ديدي وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگات مي کنه بدون واسش قشنگي

 

اگه يکي رو ديدي وقتي داري گريه مي کني بر مي گرده و مي اد باهات اشک مي ريزه بدون دوست داره

 

اگه يکي رو ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني ترکت مي کنه بدون عاشقته

 

اگه يکي رو ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه بدون ديوونته

 

اگه يکي رو ديدي که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چي بودي

 

اگه يکي رو ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله بدون بدون تو مي ميره

 

اگه يکي رو ديدي که بعد رفتنت لباس سفيد پوشيده بدون بدون تو مرده

 

اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن بدون واسه خاطر تو مرده...  
 
   
 

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : بدون توتاريخ : 28 January 2007   شماره : 5

لب هاي من آرام

 يک لحظه ميجنبد

 اشک هاي من صبور

 يک لحظه ميريزد

چشمان من خموش يک لحظه مي بارد

 يک لحظه... بسيار است

 رفتن بدون من مردن بدون تو

    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : چگونه فراموشت کنم؟..تاريخ : 06 January 2007   شماره : 4
تو را که از خرا به هاي هرزگي؛ به قصر سپيد عشق هدايتم کردي و عاشقي بيقرار و ياري با وفا براي خويش ساختي.
آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي آشک هاي او شانه هايت را ارزاني داشتي؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردي.
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که سال ها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت را حس مي کردم؛ و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي کردم...
که خدا يا پس کي او را خواهم يافت؟!
 
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برايم..برايم تمامي اسم ها بيگانه شده اند و همه ي خاطرات مرده اند...
    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : شرمنده ام!تاريخ : 03 January 2007   شماره : 3
گفته بودم:
دست بر د يوار دور آن ور دريا مي زنم
و تا هزاره شمردن چشم مي گذارم
گفته بودم:
غبار قديمي تقويم را
از شيشه هاي شعر و خاطره پاك نمي كنم
گفته بودم:
صداي سرد سكوت اين سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمي زنم
اما دوباره اين دل درمانده
تو را ميهمان سايه گاه ساكت كتاب و كاغذ كرد
هي!
همسفر حدود تنهايي
بگذار كه دفتر دريا هم
گزينه ئي از گريه هاي گاه به گاه من باشد!
......................
بيا و از خير خواندن خواب و تعبير ترنه ام بگذر
تو كه از باديه بادها برنمي گردي
ديگر چه كار به كار عطر گلاب و گريه هاي من داري؟
بگذار شاعري
در اين سوي سياهي مدام خواب تورا ببيند
مگر چه مي شود
چه مي شود كه هي بگويم بيا و نيايي
من به هم كلامي با كاغذ
و همين عكس سياه و سفيد قاب خاتم راضيم
تو رضايت نمي دهي؟
باور كن گريستن تقدير تمام شاعران است
كوچه را ببين
هنوز آن غول زيبا در مهتابي خاموش خود مي گريد!
آنسو ترك زني تنها در غربت آيينه
و اين سو شاعري از اهالي آفتاب
ديگر به كجاي ابرها بر مي خورد
كه من هم بي امان براي تو ببارم
مي بخشي گلم!
هميشه مي خواستم بي علامت سؤال برايت بنويسم اما اضطراب طپش ها ي ترانه كه مهلت نمي دهد
ديگر برو!
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : اي دوست منتاريخ : 18 December 2006   شماره : 2
اي دوست من
من آن نيستم كه مينمايم
نمود پيراهنيست كه بر تن دارم پيراهني بافته ز جان كه مرا از پرسش هاي تو وتورا از فراموشي من در امان مي دارد
آن مني كه در من است اي دوست در خانه خاموشي ساكن است
و تا ابد همان جا مي ماند ناشناس و دست نيافتني
من نمي خواهم هرچه مي گويم باور كني و هرچه مي كنم بپذيري
زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو
وكارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي كه تو مي گويي باد از مشرق مي وزد من مي گويم
آري به مشرق مي وزد
زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست
بلكه در بند درياست
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي
و من هم نمي خواهم كه تو دريابي
مي خواهم در دريا تنها باشم
وقتي در نرد تو روز است در نزد من شب است
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم
و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني
ومن مي گويم نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي
مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شود
من به دوزخ خودم فرو مي روم
حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي
همراه من رفيق من
و من در پاسخ تو را آواز مي دهم
رفيق من همراه من
زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني
شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد
و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي
مي خواهم در دوزخ تنها باشم
    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : منتظر نباشتاريخ : 05 December 2006   شماره : 1
 

منتظر نباش

 كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام

كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم

 

توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي

 باران زده ي من همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست

 

من كه اين جا كاري نمي كنم  فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم

 همين

 اين كار هم كه نور نمي خواهد 

مي دانم كه به حرفهايم مي خندي

 

    ارسال نظر ( 0 )!

1234...11


Copyright 2005 Cloob.Com, All right reserved.